تبليغاتX
دوست دارم بیندیشم حتی اگر کج اندیش باشم

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی


دوست دارم بیندیشم حتی اگر کج اندیش باشم

دست نوشته های من بدون هیچ اندیشه ویا تمایل سیاسی

به نام یکی بودیکی نبود

غروب یه روزولرم پاییزی که هنوز بارون نیومده آسمون هم ابری نداره ، چتر دلم نمی دونم براکی وا کنم ، می خوام یه سر پناه پیدا کنم،یکی از کنارطارمی رویاهاش منو صدا نمی‌زنه،مهم نیست، باخودم نجوامی‌کنم این جوری یادی ازبوف کورکردم تاتورف خیالم این همه گرد وخاک نخوره .

ریزش بارون شبانه خیسم می کنه،سردم میشه ، توی این بی نوری وآسمون ابری یه سایه می خوام زیراین سایه که نم بارون تن خسته‌ی گونه‌هام خیس نکنه، گرمم بکنه، برام از خودش اسطوره نسازه،برای ماندنش نه با تیرنگاه زخمیم کنه،نه با قربان به قربانگاه هم ببره.

  تکیه به شونه های کی بدم که تو خیابون بی‌عبورپراز سیاهی وشب،برام بگه ابرها کدوم طرف میرن؟ مشرق شعرهام کجاست؟مدفن تن پوش خاکستری اندیشه‌ام وقت صبوحی بامدادی کجاست؟باپا درمیانی مرگ به کجا می روم؟درکا سه‌ای هم حس مولانا می شوم خرده به دردم نگیریدازبدنوشتنم واندوه ترک فاعلات وفعلات به ستوه میایید،سبویی روبه سکوتم ودرقامت غروب ،به تکرارطلوع ایمان دارم.

اینجا سردم است، یه بغل بوسه واگویه‌ی شادمانی کودکی‌هایم بودآن‌جاجامانده، زیرهمان شیراونی لبخند مادرم که از یادش برده بودم،چتری دارم وآسمانی پرحرف،چکامه ‌های گسسته از تشویش چگونه سرودن برای من که فقط بهانه‌ی داشتن تو،عصای نوشتنم شده،عادت نیست زندگی است.

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت6:46توسط آ.آریان پور | |

راز یک آغاز

در حضورتو، برای تو می نویسم ،از وجود خویش شبانگاهی تاریک می زدایم تا به سوی تو رهنمون شوم برای نوشتن از تو بهانه لازم نیست وبرای با تو بودن دلیلی جز عشق نمی یابم ،کسالت شعرهایم باورقدیمی دوستت دارم‌هاست که خسته ازکلمات زیبا وجملات سرشاراز دلتنگی است،فرصتی یافته‌ام که از آغوش تنهاییم فاصله بگیرم وبسترشهوت آلود نگاهم را از کوچه‌ی بن بست بوسه‌های هوس باربه سوی تو که دوستت درام نشانه بگیرم . مدتی است دوباره مرداب شده‌ام وفاصله ام با خودم اندکی بیشتراز سجاده‌ و گناهم است

خانه‌ام ابری است ومی باردکه می بارد تگرگ سکوت وخاموشی وبیداد ومن با لبخند،بدون فرصت اندیشه به ناکجاآباد زندگی می روم ،کمی آن سو تر معشوقه‌ام دست ازهوس داشتن من شسته است وبرای تابوت در رقص آرزوهایش غزلی بدون مطلع ومقطع می‌سراید کاش!! بگوید دوست داشتن نقلی از شطح وطامات است که در بسترگرم وآغوش وبوسه فارغ از عشق بوده است ، باشد!! بگوید تن پوش تنش خسته ازنگاهم است وبه جرم خیانت تکفیرم کند وباز می گویم که بگوید دوست داشتن خالی ازغصه واندوه نداشتن است.

وقتی می نویسم دوستت دارم‌ها یادم می رود چه باید بگویم ،یاداشت هایم برای تو یادی است از خویشتن فراموش شده ام اگراز خودم بگویم سردم می‌شود،اینجا سرابی وسردابی دارم ،سبویی ونی لبکی ،از سراب زندگی خسته می‌شوم به سرداب خنکای وجود تو می روم ،سبوی صبرم از بیدادزمانه می شکند نی لبک یادتو برایم دوباره غزل آغاز می خواند.

 

+نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت11:42توسط آ.آریان پور | |

به نام آغازین ابدی

از کنار پنجره انتظارحس سردی دارم ودلی تنها،کورسوی کوچکی آن سوی نگاه من می‌درخشدومهتاب خسته ترازهمیشه کنج ایوان بی انتهای خدا می درخشد،ستارگان می رقصند،تو را نمی دانم چه شده؟هنوزهم حس داشتن مرا داری یا نه؟به بهانه‌ی یک تولداندیشه داشتن مرابا آرزوهایت دوباره عجین خواهی کرد؟توازمن چه می دانی؟چه می خواهی؟رقص زیرنورمهتاب ویا مستی حاصل از نداشتن تو؟امشب دراین شرجی وبوران گرما،سردم است ودرسکوت جیرجیرک ذهنم جزخیال توهیچ تلنگری نمی‌شنوم ،نه! صدای پای آب !نه!تراویدن مهتاب!هیچ شنیدنی تازه‌ای ندارم ،همه جا سکوت!همه شهرفتنه!آدمها مثل موجها به ساحل کوبیده وگم می‌شوند،خفاشها به شبانه‌ای پرازشکارعادت دارند،پروانه‌هابه کنکاش نورمشغول وهمیشه طعمه .

زیراین آبی گردگرفته که آسمان می‌گوییم هیچ کس تنها نیست اما تنها ترین منم وخدای من، که در این میانه شب، بیداران به دعا مشغولند ومن به بهانه‌ی رویای داشتن تودستهایم به دامن نسیمی وامانده از طوفان گره زده‌ام وبازهم سردم است.

گاهی تکه‌ی نان تنهاییم درسفره‌ی یاد تو می‌پیچم ودرگوشه‌ی کوله پشتیم بامیراث شبانه‌ام همزاد می کنم وبرای دیدنت راهی درودستها نه!به آغازآشناییمان برمی گردم وتورا صدا می کنم ومی گویم دوستت دارم

+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت6:43توسط آ.آریان پور | |

خیل وقته نیومدم وچیزی بگم اما نگفتنی ها !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت8:54توسط آ.آریان پور | |

شورش

آرام وسرشار از اضطراب گوشه ی اتاق خلوتی نشسته بود وسیاه مشقهای گذشته زندگیش را مرور می کرد،برای امروز وفرداهایش تعلیم تازه‌ای می گرفت،اوازندانستن آغاز کرده بود وبه سوی اندک دانستنی گام برمی‌داشت هیچ انگاره‌ای درذهنش نداشت اما هر چه می اندیشید راهی جز رو به جلورفتن نداشت،هرچه شعرازشاملوبلد بود درخیالش خواند،کوچه‌ی فریدون مشیری ، جوی آب سهراب ،دلنوشته های زنانه فروغ،به هرچه عاشقانه بود وخوانده بود سرکی کشید ،در میان بهت اندیشه اش قانع نشد تصمیم داشت شعر تازه ای بسراید ،زیر نویس حرفهایی که می دانست بیشتر از حروف بابا آب دادسابق نبود، از نان که می ترسیدشاید به نرخ روز شده بود واز خودش خجالت می کشید ، زاغک پنیر دزدتکراری شده بود وکتاب خوب هم عادت زیبایی برای دروغ گفتن ، ضرب وتقسیم، جمع وتفریق بد جوری در زندگیش ریشه داشت ، اعداد بازی بدی داشتند وآزمایشهای علوم همیشه به یک سو می رفتند همه قصد اثبات گناه زمین داشتند وزمین به عادت ابدیش در چرخش ، از نیوتن وکپرنیک بدش می آمد چون آدم بی ستاره، دیگر نه! به فکر جاذبه است ونه !می تواند شبانگاهان کهکشان راه شیری را با لبخند از پشت بام تنهاییش به نظاره بنشیند .از هر چیز که بوی عشق وعلم می داد هراسان بود ومی ترسید دو باره عاشق شود ویاعالم ، دفتر اندیشه هایش به قول حافظ شست وکناری گذاشت ، این آغاز شورش مرد تنهایی بود که می خواست فقط برای بودن واثبات بودن بیندیشد.

+نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت8:1توسط آ.آریان پور | |

به نام اورمزد بزرگ خدایگان فلات ایران

(نوروز درگذر تاریخ)

می تراود از گوشه کج کلاه گل عطرجادوگر بهار،می پراکند شب بویی نسیم امید بخش آغازین روزتولد پدرنخستین کیومرث وزاد روزاندیشیدین،روزمیلادامامت مولای عشق،روزی که جمشید پیشدادی در گذرازآذرآبادگان تاج خویش بر تخت هویت ملی ما نهاد تا خورشید براوبتابد، آن روزرا نوروزنامیدند واکنون از راه می رسد.

اسطوره ها نقشی فراتر از تاریخ دارند وهویت های ملی تمامی قوم های بشری درآن سوی پستوی اسطوره ها جلایی به رنگ خورشید دارد،فلات ایران قلب زمین، همیشه زیبا بوده وشادی آفرین، هر فصلی یک جشن وهر ماه یک سور وهر هفته وهر روزیک شاد باش،روز آغاز سال نوایرانی نیز درکوچه کهن همین اعیاد به مارسیده است واین روزدر نوشته ها ویادمانده های کهن نقشی فراتر از هفت شین وهفت سین دارد.

کیومرث آدم نخستین اولین بار در این روزحیات خویش آغاز کرد جمشید پیشدادای به قول جاودانه طوس در این روز در آذربایجان دستور دادتا تختی بلند بسازند وتاج خویش برآن نهاد وبا تابش خورشید برآن آن روزرا روز نو یا نوروز نامید وگرامی داشته شد

پیشینه نوروزهرچند درهاله ای ازابهام وتقدس فرو رفته است اما اولین بار در آغاز حکومت هخامنشیان کوروش کبیر در سال 538قبل از میلادمسییح(ع)این روزرا به طور رسمی گرامی داشت ودرگذر زمان بعد ازحکومت پارسی هخامنشی تا ظهور اسلام در ایران این آیین مقدس پاس داشته می شد اما بعداز ورود اسلام به ایران در زمانی که به قول دکتر شفیعی کدکنی دوقرن سکوت اصالت ملی ما در سایه شمشیرهای اموی وعباسی درسکوت ناخواسته‎ای فرو رفت وبا درایت وزیران ایرانی عباسیون والبته حرص وولع حاکمان عباسی برای گرفتن عیدی ومالیات وچشم روشنی هادوباره اندکی آزادی ملی به مشام مردمان زخم خورده دیارمان رسید.

نوروز دراندیشه مذهبی(شیعی) نیزنمود پیداکرد وایرانیان این روز را مصادف با آغازامامت و ولایت علی(ع)نامیدند تا به حیات خویش دردوران تعصب های مذهبی ادامه دهد وبا گذرازتاریخ سخت بی رحم اموی وعباسی وشاهان خلیفه ساز غزنه وسلجوقی به سوی این روزها حرکت کند وجاودانه بماند،آل بویه،سامانیان ملی گرا،دیالمه،وهمه حکومت گران چه از روی عشق به ایران وچه با ریاودورنگی وفقط برای همراه کردن مردم با خویش در پاسداشت نوروزکوشیدند.

 نورزو حتی از گزند ددهای مغول نیز در امان ماندوامیر تیمورنیزچاره ای جز حرمت وتعظیم نداشت دراین گذر تاریخی صوفیان وعارفان در سماع خویش این پیوند کهن را نگه داشتند ودهقانان با کاشت جوانه های نورسته گندم در سفره‌های بهاری یادگاری تاریخی نوشتند هرکس که می آمد چه آنان که صوفی زاده بودندوچه آنانی که نواده شمشیر بوندتعظیمی بلند بالا دربرابر تاریخ ملی ما کردند وخود گاهی به زیباییش افزودند وهنری جاودانه به ارث نهادند .

اکنون ما وارثان یک شادی کهن، وراثان زمین، مالکان سبزها،در برابری تاریکی وروشنی (اعتدال بهاری)دوباره به تکرار،سالی به گذشته افزون کرده ایم ،هرچند امسال بنفشه ها از دامن کوهساران به سبد های فروش بازار کوچ کرده اند وآسمان ازدلسوزتر از آن بودکه ابرها را بگریاند ولی فرصتی است که من وتوما بشویم وآنکه می خواهد من وتو ما نشویم خانه اش ویران باد .

در دشت ها حس یک دلی، میان موجها صحبت از دریایی شدن بود ،دستانی خسته از بی همزبانی ترانه تنهایی می خواند ،جوانه نورسته ای قایم موشک بازی با خورشید می کرد ومهردر جستجوی او واوغافل از خشکیدن، بازی بهارانه در جریان بود ،کودکی ماهی قرمزدر تنگ بلوررابرای نوشتن خاطره درزنجیرکلمات می سرود، درماهی حس اسارت وکودک در اندیشه آزادی،سرما چین دامن خویش را از همه جا برداشته بود و سحر گاهان نشانه رفته بود ، مردابی پیرحیات جوی‌ها را می گرفت وخودش به نیلوفرآبی زندگی می داد،جیر جیرکی سکوت شب می شکست( چقدراز شکستن سکوت لذت می برم)ودخترکی با رویای ترس از هیولابه خواب می رفت ،پیراهن تازه طبیعت به قامت همه زیبا بود واین بودآنچه من از نوروز دیدیم.

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت0:49توسط آ.آریان پور | |

يك يادداشت

بايد بپذيریم که زندگي امروز عاشقي ودوست داشتن‌هاي ديروز نيست ، دوست داشتن هاي ديروز با يك غروب سرد پاييزي که در برفهاي زمستاني زمين گير شده و پشت يخبندان حسرت ديروزها به خواب ابدي رفته است وزندگي ديگر آن درياچه برفي نيست كه آرزوهاي از دست رفته را بتوان روي آن اسكي كرد .

بايد بپذیریم كه جواني رودي نيست كه بشود آن را در مرداب خيال بازيگري كه دست تمناي كس ديگري در آستين دارد وبه ناكجاآباد هستي مي ريزد جاري كرد

بايد بپذيريم زندگي نسيم صبحگاهي نيست تا آن طور كه ما مي خواهيم به هر سويي بوزد.

 زندگي بادبان هيچ لنجي نيست تا اگر مخالف خواسته ما بوزد از حركت باز ايستيم زندگي رودخانه اي است جاري تا بي نهايت وكار ما بازايستاندن آن نيست، ما قطره اي در اين بي نهايتيم با اندكي اختيار، كه گاهي خود آن را از خود مي گيريم ويا فر صتهاي در اختيار داشته را از دست مي دهيم .

زندگي بازي تقدير است نمي توان در اين بازي با كسي جز خود شريك شد آنهايي كه همسفر ماهستند تقديرشان تحمل ماست تا دوراهي آينده ، آينده اي كه دير يا زود خواهد آ مد گا هي اين دوراهي به مرگ ختم مي شود وگاهي زود تر پايان مي گيرد

زندگي خواستن هاي ما نيست ، داشته هاي مااست ودر اين راه داشته هاي بسياري از دست خواهيم داد تا به يك خواسته برسيم شايد آ ن خواسته سرابي بيش نباشد وچه بهتر كه با داشته هايمان زندگي كنيم وآن چه مي خواهيم از توان وارا ده ما بيشتر نباشد.

آخرين سخن اینکه خيلي دير به اين نتيجه رسيده ام كه با عشق نمي توان زندگي كرد فقط زندگي است كه با آن مي توان زندگي كرد شما شايد مثل من فكر نكنيد مهم برايم اين است كه براي زندگي ،زندگي كنيد 

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت21:6توسط آ.آریان پور | |

شآدمهای هرز

دراین فصل بی بارانی ،توی سکوت نگفته‌ام‌ وعلف روهای باغچه ی تنهاییم،جز هرزه علفهایی خسته وبدون آفت فکری نمی روید،مجال رویشی نمی یابند عشق های قدیمی ، در«زمستان» خاموش ابرها،«تنم چراغ »نمی شود، زبانم« تندردیوانه غران »نه! .

خیالم باد صبای «حافظ» ، نیشترهای کلامم« عشقی شهید»، هم کلامم «بوف کور»ونوشتارم یادگارهای بی پرده ی« صادق» آرام گرفته میان اقیانوس نمی شود ،نه! اسبی دارم، نه! باغ گیلاس وجایی هم برای قایم موشک بازی با خورشید نه! دردمندم که نمی توانم تندیسی از بت زیبا رویی بسازم که گمش نکرده‌ام وهمیشه میان نگاهم می رقصد در اندوه زندگی.

هرزها هر روز می آیندو می رویند اما یک چنار قدیمی می شناسم به بلندای تاریخ از همان آغازین روزکه اندیشه کردم من نه! آن خیانت کار به حیوانیتم آدم که یاد گرفت سرکی به شهر ممنوعه ها( همان دیار اندیشه) بکشد ومن زاده شدم برای دانستن وچه سخت است بعد ازهزاران سال هنوز هم میراث خواری بی چون چرا بودن .

آدمهای هرز به دید گاه من چشم چران های ناقوس(باکمی اندیشه همان ناموس) دزد نیستند بلکه آدمهایی‌اند که به راه رفته دیگران با دیده احترام می نگرند وخویشتن راهی نمی جویند.

آدمهای هرزهم خوابه های هر شبی (فارغ از نوع جنسیت)نیستند ، آدمهایی اند که تبلیغ می کنند مرداب باشیم ومردابهایی فارغ از رویش وحیات ،بدترین نوع رویش، رویش بی خردی درمیان آدمهاست.

آدمهای هرزتن پوش تنشان زبرونرم نیست، بوسه‌گاه دلشان غرق شهوت وهوس نیست، آدمهایی اند که باور دارند دیگران رابدون باور خویش وداشته هایشان.

حالا می ترسم به آینه نگاه کنم می ترسم از هرزگی

 

+نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت21:7توسط آ.آریان پور | |

غروب صبح گاهی شب باید باور کنم دوباره وبه عادت همیشه درسجاده ام دعا ونیایش وخدا جویی عشق وآزادی اما!! اما!!!

کمی آن طرف تر از من مرداب خکشیده ای هست ونیلوفر هایش به انتظار باران /خورشید هم جلادتکراری هر روز 

اینجا کنار من دستی شکسته است غمی در خانه ای خانه کرده است من هم عزادارتنهایی خویشم وتو را نمی دانم؟!!

تو اسمت چیست؟کجا زندگی می کنی؟ با توام دستهایت برای چه داغ نهاده اند؟ تو مگر آزادی نیستی؟

راستی اندیشه هم می کنی به فردای بدون دست وبا دستبند؟

برای چی گاهی می خندی؟ من از خنده بیزارم با گریه هم بیگانه ام من عروسک کوکیم روزها کار وشبها وخواب/ چه آدم خوبیم اگر آزادی نخواهم وعشق رادر پستوی دلم کنکاش نکنم.

راستی تو هم مثل من ایمیل داری؟وبلاگ می نویسی؟ شعر هایت را بعد از خواندن وتنفر ازخویش وخویشتن هاپاره می کنی ؟ تو هم بلدی رقص کلمات در صفحه ی مونیتور رایانه ات به تصویر بکشی؟

آهای تو راچه شده این روزها ؟چقدر بوسه به گونه هایت زده اند؟چه قدر نا مه برایت نوشته اند؟دعوت نامه ازچند شاعر ونویسنده داری؟ تو مگرهمین حس بودن من نیستی که نمی خواهی همراهم باشی ؟ من که تو را گم نکرده ام هیچ گاه!! وتوهم خیلی غریبه نیستی

چقدر دوستت دارم وقتی می دانم آزادی تو هم مثل من تنهایی

آهای آزادی فریاد شب چله های منی وپگاه هر روزه ام

 

+نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت7:36توسط آ.آریان پور | |

يك داستان كوتاه

ترانه با چشمهاي پف كرده از خواب، شب سردي را در كنار مرد هميشه خمارش فرهاد گذرانده بود بيژامه اش بوي تعفن سيگار مي داد وصورتش سوزش خارهاي توي صورت فرهاد را ناله مي كرد، از دستهاي فرهاد تنفر داشت، با اكراه از او خواست با هم صبحانه بخورند .                         ترانه ديگر به زيباييش اهميتي نمي داد آينه هم به او لبخند نمي زد مدتي بود كه آدرس هيچ آرايشگاهي بلد نبود، مرد روياهايش ناي بوسيدن او هم نداشت، مدتها بود كه دلش هوس آغوش گرمي كرده بود ،با بهانه شب عید فرهاد را با كلي التماس به رخت خوابش دعوت كرد، نياز به هم نفس مجبورش مي كرد تمام لجن زار وجود فرهاد را تحمل كند، مدتي بود فرهاد به زيبايي او حسودي مي كرد، مجبوربود موهايي طلايي رنگش را زير چارقدي پنهان كند وجعبه آرايشش را براي هميشه گم كند .

صورتش زير آب گرفت خنكي آب وگرمي اشكها راه فاظلاب را پيدا كردند همان طور كه فرهاد راه لجن زار را، مدتها بود از زندگي بيزار بود خسته بود روزي صد بار خاطرات دانشكده را مرور مي كرد وباحسرت تمام آن روزها را به یادمی آوردکه همكلاسيها را به عشق فرهاد را به بازي مي گرفت ومی ديد كه فرهاد چطور او را به بازي گرفت. 

نيمه شب روز بعد فرهاد بر دوش ماموران شهر داري به سوي بهشت زهرا مي رفت وترانه ساعتي قبل، آخرين وداع با مادرش در پزشك قانوني تجربه مي كرد ومادرش با كوله باري از غم ترانه را به مهماني خاك مي برد .

احمد آریان پور –آذر هشتاد وهفت خورشیدی

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت7:20توسط آ.آریان پور | |